آدرس وبسایت
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٥   کلمات کلیدی:

شما می توانید برای مطالعه مطالب روانشناسی و ارتباط با دکتر بهاره رسولی از طریق وبسایت زیر اقدام نمایید

 

 

 www.rasouli.dk


 
نشانه های اتیسم در نوزادان
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳   کلمات کلیدی: کودک

نشانه های اتیسم در نوزادان : فقدان رفتارهای طبیعی، نه بروز رفتارهای غیر طبیعی !

اختلال اتیسم در دوران شیرخوارگی و اوایل کودکی ظاهر می شود که موجب تاخیر در بسیاری از زمینه های رشد مانند یادگیری حرف زدن، بازی و تعامل با دیگران می گردد.علایم و نشانه های اتیسم از خفیف تا شدید در نوسان می باشد. پزشکان، روانشناسان و والدین در مورد علل بروز و نحوه درمان اتیسم نظرات مختلفی دارند و هنوز نکات بسیاری ناشناخته مانده است. با این حال همه در این امر توافق دارند که مداخله و کمک به موقع به کودکانی که نشانه های اولیه را از خود بروز میدهند میتواند بسیار موثر باشد.

اگرچه تشخیص اتیسم قبل از بیست و چهار ماهگی کمی دشوار است، اما نشانه های اولیه بین دوازده تا هجده ماهگی دیده می شود.

نشانه های اولیه اتیسم شامل فقدان رفتارهای طبیعی است (نه وجود رفتارهای غیر نرمال و غیرطبیعی). در برخی از موارد حتی علایم اتیسم به اشتباه بعنوان نشانه هایی از یک بچه خوب تعبیر می شود چون این نوزادان ممکن است آرام و مستقل بوده وهیچ درخواستی از والدینشان نداشته باشند.

برخی از نشانه های اولیه اتیسم در نوزادان و کودکان نوپا:

  • ارتباط چشمی برقرار نمیکند (بعنوان مثال زمانیکه در حال شیر خوردن است به شما نگاه نمی کند)
  • وقتی به اولبخند میزنید، لبخند نمی زند
  • وقتی او را به نامش صدا می زنید، به اسمش و صداهای آشنا واکنشی نشان نمیدهد
  • اشیا را با چشم دنبال نمی کند
  • از حرکات بدن در ارتباط استفاده نمیکند بعنوان مثال موقع خداحافظی دست تکان نمیدهد
  • با تولید صدا و سروصدا کردن به دنبال جلب توجه شما نیست
  • به نوازش شما واکنشی نشان نمی دهد
  • از حرکات شما و حالات چهره شما تقلید نمی کند
  • وقتی به بالای تخت او رفته تا او را بلند کنید، دستهایش را با علاقمندی بالا نمی اورد
  • با افراد دیگر بازی و تعامل نمی کند
  • درخواست کمک نمیکند حتی برای نیازهای اولیه اش
  • به ورود و خروج والدین به خانه واکنشی نشان نمیدهد
برگرفته از وبسایت : www.rasouli.dk

 
نیمکره راست مغزتان فعال تر است و یا نیمکره چپ مغزتان؟!!!
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧   کلمات کلیدی:

نیمکره های مغز !

(چپ مغز )
اگر که نیمکره چپ مغزتان فعالتر است !
- منطق گرا هستید.
- وسواسی و منظم هستید و جزییات کار براتون مهمتر از نتیجه و چشم انداز است.
- واقع گرا و علمی می اندیشید.
- کلمات و زبان طرف مقابل براتون مهمترند تا معنای حرفهاش.
- همش به امروز و گذشته فکر می کنید.
- تحلیلی و علمگرا هستید.
- درک و فهم حرفها و کلمات دیگران براتون مهمتر از منظور و اصل مطلب است.
- تحقیق و علم براتون مهمتر از دگماتیسم ،اعتقادات و خرافات است.
- مسایل جدید را می پذیرید.
- دنبال علل مادی،واقعی قضایا هستید، نه تحلیل های متافیزیکی و خیالی.
- ظاهر پسند هستید.
- واقع گرا.
-استراتژیست (برنامه ریز) هستید.
-کارها و برنامه ریزی هاتون حساب شده ، عملگرا و واقع بینانه و دقیق است.
- محافظه کار هستید.
--------------------------------------------------------------------------------
(راست مغز)
اگر که نیمکره راست مغزتان فعالتر است !
- احساساتی هستید.
"- نتیجه گرا و معنا گرا. (تو مو می بینی و من پیچش مو)
- خیال پرداز و رویایی هستید.
- دنبال معناهای پنهان شده در پشت حرفها و استعاره ها هستید.
- امروز و آینده براتون مهمتره، تا گذشته.
- فیلسوف و مذهب گرا هستید.
- منظور طرف و اصل موضوع را رو هوا می زنید/مهم نیست چجوری یا چی داره میگه.
- به یه سری چیزایی مفروض - معیارها و سنتهایی- معتقدید
- مسایل را می فهمید .
- به متافیزیک و دنیای معنوی معتقدید.
- عملگرا هستید و دنبال اصل قضیه (نه ظاهرش).
- خیال پرداز هستید.
- فقط احتمالات را مطرح می کنید،ولی طرح و برنامه دقیق نمی دهید.
- بیشتر کارهای احساساتی و بدون تعمق انجام میدهید.
- از ریسک کردن نمی هراسید.
----------------------------------------------------------
حالا شما نیمکره راست مغزتان فعال تر است و یا نیمکره چپ مغزتان؟!!!

برگرفته از :http://bu-edugroup.ir/forum/showthread.php?tid=1017


 
رابطه زبان و تفکر
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤   کلمات کلیدی: زبان

 رابطه زبان وتفکر
سوالی که در اینجا مطرح می‌شود اینست که ما چگونه می‌اندیشیم و برای بیان اندیشه‌های خود چگونه از زبان استفاده می‌کنیم. به بیان دیگر، رابطه فرآیندهای ذهنی تفکر و فرآیندهای ذهنی زبان چگونه است؟ آیا بدون زبان نیز تفکر امکان دارد؟

 از زمانی که افلاطون گفت تفکرحرف زدن روح است با خودش، و تلویحاً گفت که این هر دو یکی هستند، فلاسفه و روانشناسان درباره رابطه زبان و تفکر به جر و بحث پرداخته‌اند. یکی ازمشکلات دست و پا گیردراین میان این است که، با اینکه ما همه احساس می‌کنیم که می‌دانیم تفکر چیست و این واژه به چه نوع فعالیت ذهنی اطلاق می‌شود، تعریف علمی آن، کار بسیار دشواریست.

شاید تعریف تفکر همان‌قدر مشکل باشد که تعریف ذهن. در اکثر کتابهای درسی روانشناسی امروز فصل یا مبحث خاصی به تفکر اختصاص داده نشده است و معمولاً درمبحث حل مسئله (problem solving) از آن سخن به میان می‌آید. حل مسئله عبارتست از آرایش تازه‌ای از مفاهیم، تجارب و دانسته‌های شخص به طوری که سرانجام بتواند راه حلی برای مشکلی که پیش آمده است پیدا کند.
کسانی که معتقدند تفکر بدون زبان امکان دارد استدلال می‌کنند که اگر ماهیت تفکر از نوع حل مسئله باشد، دراین صورت بسیاری از حیوانات دیگر نیز، که فاقد زبان به معنی انسانی آن هستند، فکرمی‌کنند. کالین بلیک مور در کتاب «ساخت و کار ذهن» به نوعی حل مسئله به وسیله یک میمون اشاره می‌کند که بسیارجالب است:

 درسال 1953، در جزیزه ژاپونی کوشیما، گروهی از دانشمندان که به مطالعه رفتار میمونها سرگرم بودند، ابتکاری را مشاهده کردند که میمونی به نام «ایمو»، برای پاک کردن شنهای نامطبوع از نوعی سیب زمینی که در ساحل یافت می‌شد، از خود نشان داد. این سیب زمینی‌ها را دانشمندان مزبور برای میمونها روی شنهای ساحلی می‌ریختند. ایمو هر سیب زمینی را با یک دست در آب جویباری فرو می‌برد و با دست دیگر شنها را از آن پاک می‌کرد. درسال 1955، ایمو دست به ابتکار بسیار جالب‌تری زد. دانشمندان برای میمونها گندم نیز روی ساحل می‌پاشیدند، اما دانه‌دانه برداشتن گندم از روی شنها کاری خسته‌کننده و پرزحمت بود. ایمو روشی برای جداکردن گندمها از شن ابداع کرد و آن معلق ساختن آنها در آب بود. اومشت‌مشت شنهای گندم‌دار را در آب می‌ریخت، شنها ته‌نشین می‌شدند و گندمها روی آب می‌ایستادند و او آنها را از سطح آب می‌گرفت. جالب‌تر اینکه دیگر میمونها نیز به زودی این کار نسبتاً مشکل را آموختند و در آن استاد شدند.
آیا این ابتکارهای ایمو به این معنی نیست که میمونها، به عنوان مثال، دارای مفاهیم ذهنی هستند و برای حل مشکلی که با آن روبه‌رو هستند به آن مفاهیم آرایشی تازه می‌دهند یا، به بیان دیگر، فکرمی‌کنند؟ اگر چنین باشد، آیا می‌توان گفت که تفکر می‌تواند بدون زبان نیز صورت گیرد و اختلاف تفکر انسان با حیوانات اساساً یک مسئله کمی است و نه یک مسئله کیفی، یعنی هر چه موجود باهوش‌تر باشد تفکر او نیز پیچیده‌تر خواهد بود؟
دلیل دیگری در تایید اینکه مفاهیم می‌توانند بدون دخالت زبان شکل بگیرند، مورد کر و لال‌هاست. می‌دانیم کسانی که کر مادرزاد باشند، لال نیز خواهند بود. از آنجا که آنان گفتار اطرافیان خود را هیچ‌گاه نمی‌شنوند، زبان نیز در آنها شکل نمی‌گیرد. با این‌همه، ما می‌بینیم که کر و لال‌ها- حتی آنهایی که از رفتن به مدارس خاص و حتی یاد گرفتن زبان اشاره استانداردشده‌ای محروم بوده‌اند- دارای مفاهیم ذهنی هستند و آنها را به کمک اشاراتی که گاه فقط اطرافیان نزدیک آنها می‌فهمند بیان می‌کنند.

ولی این فقط یک طرف سکه است. بر فرض که نوعی تفکر بدون زبان امکان داشته باشد، این بدان معنی نیست که در افراد سالم که زبان را در کودکی به طور عادی فرامی‌گیرند، زبان وتفکر دو پدیده جداگانه و مستقل از یکدیگر باشند. زبان و تفکر در واقع آن‌چنان سخت به هم جوش می‌خورند که گاه ما یکی را با دیگری اشتباه می‌کنیم. به عنوان مثال، اغلب یکی از علایم بارز اسکیزوفرنی را درهم‌ریختن وآشفته شدن نظام زبان می‌دانند. ولی آیا این نظام زبان است که درهم ریخته می‌شود، یا نظام منطقی تفکر؟ با توجه به سایر علایم اسکیزوفرنی باید گفت این نظام منطقی تفکر است که در هم می‌ریزد و آنچه که به صورت آشفتگی زبان مشاهده می‌شود در واقع بازتاب آشفتگی تفکر است.

در اغلب بیماران زبان‌پریش (آفازیک) گاهی عکس این حالت بروز می‌کند و نابسامان شدن سازمان زبان منجر به اختلالاطی در تفکر و شناخت بیمار می‌گردد. بسیاری از ما وقتی به محتوای اندیشه‌های خود به درستی واقف می‌شویم که آنها را روی کاغذ بیاوریم و مرور کنیم. این خود دلیل دیگری است که تفکر و زبان ما به هم جوش خورده‌اند. ما در اینجا نمی‌خواهیم چیزی را ثابت کنیم، منظور فقط جلب توجه به نوع مشکلاتی‌ست که یافتن رابطه زبان و تفکر با آن روبه‌رو است.

نظریه وورف
یکی دیگر از مسایلی که پژوهش درباره آن در حوزه روانشناسی زبان قرار می‌گیرد، تعیین درستی یا نادرستی فرضیه‌ای است که به نام فرضیه «وورف» معروف شده است و گاهی نیز از آن به عنوان نسبیت زبانی (linguistic relativity) نام می‌برند. وورف و پیشینیان او چون ساپیر و هردر درست نقطه مقابل کسانی قرار می‌گیرند که می‌گویند زبان وسیله انتقال افکار و مفاهیم انسان است. وورف ادعا می‌کند که ساخت زبان آن‌قدر مهم است که ساخت و ماهیت اندیشه را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. او تا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید ادراک سخنگویان یک زبان از جهان خارج یا، به بیان دیگر، جهان‌بینی آنها، از مقولات زبان آنها متأثر است. مثلاً سخنگویان زبانی که مقولات دستوری آن بین زمان حال و آینده فرقی نمی‌گذارد، از زمان تصور متفاوتی دارند تا سخنگویان زبانی که در آن، این تمایز وجود دارد. آزمایشهای زیادی طراحی شده تا نظریه وورف را محک بزند.

 این فرضیه، گرچه هنوز فراموش نشده، اما از این آزمایشها پیروز بیرون نیامده است. تجربه روزمره ما نیز آن را تأیید نمی‌کند. مثلاً زبان عربی بین مذکر و مونث فرق می‌گذارد، در زبان فرانسه نیز تمایز مذکر و مونث وجود دارد، ولی آیا فرانسویان و اعراب، به اعتبار این تمایز مشترک زبانی، نسبت به زن نگرش مشابهی دارند؟ تا آنجا که من می‌فهمم، جواب این سوال منفی است. نگرش نسبت به زن یک امر فرهنگی است نه یک مسئله زبانی. به همین دلیل، نگرش فرانسوی‌ها نسبت به زن به نگرش انگلیسی‌ها بسیار نزدیک‌تر است تا به اعراب؛ این در حالی است که در زبان انگلیسی تمایز مذکر و مونث وجود ندارد، ولی در عربی این تمایز وجود دارد.

به عنوان مثال دیگر، می‌بینیم که در زبان انگلیسی، فارسی و بسیاری از زبانهای هندواروپایی هفت واژه برای نامیدن رنگهای اصلی وجود دارد، ولی در زبان ناواهو (زبان یکی از قبایل سرخپوست امریکا) برای نامیدن رنگهای اصلی فقط سه واژه وجود دارد. در نتیجه، آنها برای سبز و آبی فقط یک واژه دارند. با این‌همه، ادراک سخنگویان ناواهو از رنگ با ادراک انگلیسی زبانها از رنگ فرقی ندارد. آنها، با انکه برای سبز و آبی یک واژه بیشتر ندارند، درک می‌کنند که اینها دو رنگ متفاوت هستند، آنها را همان‌گونه از هم جدا می‌کنند که ما انواع مختلف رنگ آبی را از هم جدا می‌کنیم و می‌گوییم؛ مثلاً، آبی سیر، آبی فیروزه‌ای، آبی روشن و غیره. با این‌همه، نمی‌توان فرضیه وورف را به کلی مردود دانست، فقط می‌توان گفت تحقیقات تاکنون صحت آن را تأیید نکرده است.


 
زبان و نظام های ارتباطی جانوری
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤   کلمات کلیدی: زبان

زبان و نظامهای ارتباطی جانوری
از قدیم می‌دانستند که بعضی از حیوانات نظامهای ارتباطی دارند. مثلاً به وجود نظامهای ارتباطی بین زنبوران عسل، بین مورچه‌ها و بسیاری دیگر از انواع حیوانات پی برده بودند، گو اینکه به چون و چند آن وقوف کامل نداشتند. امروز دانش بشر درباره نظامهای ارتباطی حیوانات به میزان شگفتی افزایش یافته است.

 در بحثهای فنی زبانشناسی، این نوع نظامها را نظامهای ارتباطی جانوری می‌گویند و آگاهانه از کاربرد لفظ «زبان» در اشاره به آنها خودداری می‌کنند. جای هیچ تردیدی نیست که در قلمروی حیوانات، حتی میان نخستین‌ها، که از لحاظ تکاملی به انسان نزدیک‌ترند، نظامی که قابل مقایسه با زبان انسان باشد وجود ندارد.
اکنون سؤال بسیار مهم‌تری مطرح می‌شود: درست است که هیچ‌کدام از حیوانات زبان به معنی انسانی آن ندارند، ولی آیا می‌توانند زبان انسان را یاد یگیرند؟ حیواناتی که از نظر امکان یادگیری زبان انسان بیش از همه مورد مطالعه قرار گرفته‌اند انواع میمونها هستند. پروفسور کلارک و همسرش در سال 1931 سعی کرند به شامپانزه‌ای به نام «گووآ» سخن گفتن یا گفتار بیاموزند. یک زن و شوهر روانشناس دیگر نیز در سال 1947 کوشیدند به شامپانزه دیگری به نام «ویکی» حرف زدن یاد بدهند. این هر دو تلاش و نیز تلاشهای بعدی همه با شکست کامل مواجه شدند: شامپانزه‌ها، به رغم تلاش مربیانشان، نتوانستند زبان یاد بگیرند.
پس از شکست خوردن آزمایشهایی که برای آموزش زبان (و به معنی دقیق‌تر، برای آموزش گفتار انسان) به شامپانزه‌ها صورت گرفت، کسانی به این فکر افتادند که ناتوانی شامپانزه در یادگیری زبان ممکن است نه به علت نقص تواناییهای شناختی او، بلکه به علت عدم امکانات اندامهای گویایی او باشد؛ یعنی، علت کالبدشناختی داشته باشد.

 آنها استدلال کردند که اگر چنین باشد، از آنجایی که زبان و گفتار دو چیز متفاوت هستند، پس شاید بتوان زبان را از طریق دیگری که نیاز به گفتار نداشته باشد به شامپانزه یاد داد؛ مثلاً همان‌گونه که به ناشنوایان یک زبان اشاره استانداردشده را یاد می‌دهند. آزمایشها و تحقیقات بعدی نشان داد که حدس آنها اشتباه نبوده است: اندامهای صوتی شامپانزه به علل کالبدشناختی قادر به تولید صداهای گفتار انسان نیستند، ولی شامپانزه می‌تواند مفاهیم انتزاعی را بفهمد و منتقل کند.
با توجه به این حقایق، یک زن و شوهر امریکایی به نام آلن و پپیتریس گاردنر، که هر دو استاد روانشناسی در دانشگاه نوادا بودند، در سال 1966 تصمیم گرفتند به شامپانزه‌ای که او را «واشو» نامیدند، زبان کر و لال‌های امریکایی، که زبان اشاره‌ای است، بیاموزند. آنها چنین کردند و با این کار خود انقلابی به راه انداختند.
واشو توانست زبان اشاره را در حد نیازهای خود یاد بگیرد و با کسانی که زبان اشاره را به کار می‌بردند رابطه برقرار کند. او حتی توانست نشانه‌های ساده را کنار هم بگذارد و از این راه مفاهیم تازه‌ای را بیان کند: مثلاً نشانه‌های «شیرینی» و «نوشابه» را ترکیب کند و برای نامیدن «هندوانه» به کار برد. پس از موفقیت گاردنرها، زبان‌آموزی به شامپانزه‌ها، به شیوه‌های مختلف که همه از نشانه‌های غیرصوتی استفاده می‌کردند، در محافل علمی امریکایی مطرح شد و هم‌زمان با آن، بحث و جدل درباره ارزیابی موفقیت این حیوانات بالا گرفت.

این مجادله در جلساتی که در سال1980 در آکادمی علوم نیویورک برگزار شد، به اوج خود رسید. اکنون در یک طرف کسانی هستند که معتقدند واشو از خط غیرقابل عبور زبان، که فرض می‌شد عالم انسانها را از حیوانات دیگر جدا می‌کند، عبور کرده است، مخصوصاً که دیگر او در این راه تنها نیست و گروهی از هم‌نوعان او نیز از این مرز گذشته و به او پیوسته‌اند؛ و نیز اینکه این آخرین پایگاه برتری انسان، یعنی برخورداری او از حق انحصاری زبان، گرچه هنوز فرونریخته، ولی سخت مورد حمله قرار گرفته است.

در طرف دیگر کسانی هستند که معتقدند موفقیت این شامپانزه‌ها از حد ایجاد یک رشته تداعی بین اشیا و علایم غیرآوایی فراتر نمی‌رود، مخصوصاً اینکه زنجیره علایمی که آنها به کار می‌گیرند فاقد نحو است. درباره اینکه آیا جمله‌های این شامپانزه‌ها دارای ساخت نحوی است یا خیر، آزمایشهای زیادی صورت گرفته است، ولی مخالفان معتقدند که این آزمایشها نیز دقیقاً طراحی نشده‌اند و چیزی را ثابت نمی‌کنند. این مجادله، اگرچه فروکش کرده است، ولی هم‌چنان ادامه دارد. 


 
← صفحه بعد